تبليغاتX
دیده بان


سردار رشید سپاه اسلام شهید مهدی زین الدین

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 11:25  توسط امیرنیک افروز  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 17:31  توسط امیرنیک افروز  | 
در میان خلبانان هوانیروز ارتش جمهور یا اسلامی نام امير سرافراز ارتش اسلامي،سر تيپ خلبان شهيد علي اکبر شيرودي از اسامی مبارکی است که به ایمان و شجاعت شهره است. فرزندی فداکار از فرزندان انقلاب اسلامی که اوازه رشادت و وفاداری اش در تاریخ این مرزو بوم پیچیده است. شهیدی قهمان که روز هشتم اردیبهشت هر سال و در سالروز شهادتش به روح پرفتوحش درود می فرستیم و با آرمانهای او و تمامی شهدای انقلاب اسلامی تجدید پیمان می کنیم.



امير سرافراز ارتش اسلامي، سر تيپ خلبان شهيد علي اکبر شيرودي، در دي ماه 1334 درشيرود تنکابن به دنيا آمد. وي دوران ابتدايي و دبيرستان را در تنکابن پشت سر گذاشت؛ سپس به تهران رفت و پس از طي مراحل جذب در هوا نيروز و آموزش خلباني،به اصفهان اعزام شد. با اتمام تحصيلات متوسطه در سال 1351 وارد ارتش شد و دوره ي مقدماتي خلباني را در تهران به پايان رساند؛ سپس دوره ي هلي کوپتري کبرا را در پادگان اصفهان ديد و با درجه ي ستوان ياري فارغ التحصيل شد.
پس ازسه سال خدمت در ارتش به کرمانشاه رفت و با شهيد احمد کشوري و چند نفر ديگرآشنا شد.

از همکاری با پیشمرگان کرد مسلمان تا پیوستن به سپاه پاسداران
با اوج گرفتن جريانات انقلاب اسلامي شهيد شيرودي از ارتشياني بود که به صفوف راهپيمايان پيوست و به دستور حضرت امام (ره) مبني بر فرار سربازان از پادگان‌ها او نيز خارج شد.
پس ازخروج از پادگان،در صدد تشکيل گروهي چريکي برآمد و با تعدادي از دوستانش در کرمانشاه در اين زمينه اقدام کرد تا اينکه امام (ره )به ميهن بازگشتند و انقلاب به پيروزي رسيد.شهيد شيرودي پس از جريانات پيروزي انقلاب با پيشمرگان کرد مسلمان همکاري کرد و سپس با تشکيل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي، به سپاه غرب کشور پيوست.

ستاره درخشان جنگ کردستان
 زماني که جنگ کردستان آغاز شد، شيرودي و چند تن ديگر از خلبانان وارد جنگ شدند و او ساعتي از جنگ فاصله نگرفت و چنان جنگيد که شهيد دکتر مصطفی چمران او را ستاره درخشان جنگ کردستان مي ناميد و شهيد تيمسار فلاحي نيز او را منجي غرب و فاتح گردنه‌ها و ارتفاعات آربابا،بازي دراز، ميمک و دشت ذهاب و پايگاه ابوذر معرفي مي کرد.

درجه تشویقی را نپذیرفت!
با شروع جنگ تحمیلی در ۳۱ شهریور ماه سال ۱۳۵۹ به منطقه کرمانشاه رفت. وی هنگامی که شنید بنی صدر دستور داده پادگان تخلیه و انبار مهمات منهدم شود از دستور سرپیچی کرد و به دو خلبانی که با او همفکر بودند گفت: «ما می مانیم و با همین دو بالگرد که در اختیار داریم مهمات دشمن را می کوبیم و مسئولیت تمرد را می پذیریم». در طول ۱۲ ساعت پرواز بی نهایت حساس و خطرناک، این شهید به عنوان تنها موشک انداز پیشاپیش دو خلبان دیگر به قلب دشمن یورش برد.
بنی صدر برای حفظ ظاهر دو هفته بعد به او ارتقاء درجه داد، اما خلبان شیرودی درجه تشویقی را نپذیرفت و تنها خواسته اش این بود که کارشکنی‌های بنی صدر و بی تفاوتی برخی از فرماندهان را به عرض امام (ره) برساند.

خانه اش ویران شد اما به ماموریت رفت!
در مهر ماه سال ۱۳۵۹ یکی دو فروند میگ عراقی که بر فراز پایگاه هوانیروز کرمانشاه به قصد حمله ظاهر شده بودند مورد هدف پدافند هوانیروز قرار گرفته و لاشه آن درست روی ساختمان محل زندگی شهید شیرودی سقوط کرده و ساختمان را ویران می کند.در آن زمان شیرودی، عازم به ماموریتی بود.به او گفتند سری به منزلت بزن ببین چه بلایی سرش آمده ولی در کمال تعجب وی با خنده و خونسردی کامل گفت :ترجیح می دهم به منطقه بروم. او رفت و کلید منزلش را فرستاد تا دوستانش بروند واگر اثاثیه‌ای مانده است به جای دیگر ببرند. بچه‌های انجمن اسلامی رفتند و داوطلبانه اثاثیه منزل او را به خانه دیگری منتقل کردند و شیرودی پس از انجام چند پرواز بر گشت و به منزل جدیدش سر زد.


در همان ایام به دستور فرماندهی هوانیروز چند درجه تشویقی گرفت و از ستوانیار سوم خلبان به درجه سروانی ارتقاء یافت، اما طی نامه‌ای به فرمانده هوانیروز کرمانشاه در ۹ مهر ۱۳۵۹ چنین نوشت:

از: خلبان علی اکبر شیرودی
به : فرمانده پایگاه هوانیروز کرمانشاه
موضوع : گزارش
اینجانب که خلبان پایگاه هوانیروز کرمانشاه می باشم و تاکنون برای احیای اسلام و حفظ مملکت اسلامی در کلیه جنگها شرکت نموده ام، منظوری جز پیروزی اسلام نداشته و به دستور رهبر عزیزم به جنگ رفته ام.
لذا تقاضا دارم درجه تشویقی که به اینجانب داده اند، پس گرفته و مرا به درجه ستوان یار سومی که قبلاً بوده ام برگردانید. در صورت امکان امر به رسیدگی این در خواست بفرمائید.
باتقدیم احترامات نظامی
خلبان علی اکبر شیرودی
9/7/1359
 
اميدوار به وصال معشوق
شهيد شيرودي بالاترين ساعت پرواز در جنگ را در جهان داشت. خودش دو هفته پیش از شهادت در رابطه با این موضوع گفته بود : اگر تعریف نباشد فکر می کنم بالاترین ساعت پرواز جنگ در دنیا را داشته ام تا به حال 360 بار از خطر گلوله‌های دشمن جان سالم به در برده ام.تیر خورده ام که البته همه آنها قابل تعمیر بوده و هم اکنون قابل استفاده اند.در حال حاضر فکر می کنم بیش از بیست هزار ماموریت انجام داده باشم و آنچه که مسلم است قدرت خداست که من تا به حال زنده ام و امیدوارم که تا روزی که اسلام به پیروزی می رسد زنده بمانم.
روزی دير هنگام به پايگاه هوانيروز کرمانشاه بازگشت و لبخند زنان به پنجره‌های پودر شده و بدنه سوراخ سوراخ هليکوپترش نگريست و به مستقبلين گفت: «هر چند در اين پرواز شوق يک عاشق را در اميد به وصال معشوق احساس می کردم اما هنوز آن قدر خالص نشده ام که معشوق مرا به عرش اعلای ملکوت راه دهد.»

من یک سرباز ساده اسلام هستم
او در یکی از مصاحبه هایش گفته بود : من علی اکبر شیرودی فرزند دهقان زاده شهسواری هستم. من روستا زاده افتخار می کنم که در خدمت شما هستم و این قدر هم که از من تعریف می کنید، می ترسیم خودم را گم کنم و فکر کنم واقعا لیاقتش را ندارم.من خواهش می کنم من را بزرگ نکنید، من لیاقت این همه بزرگی را ندارم. من یک سرباز ساده اسلام هستم که هنوز نتوانسته ام خودم را در حد کمال قرار دهم. یک سرباز ساده باشیم تا روزی که به شهادت برسیم و در آن روز خداوند بزرگترین درجه افتخار را به ما عنایت می فرماید. تا آن روز ما سرباز ساده‌ای هستیم و بهتر است که ما را بزرگ نفرمایید تا خودمان را گم نکنیم.


مقام معظم رهبري به او اقتدا کرد
محمد علي ميرزايي يکي خلبانان هوانيروز و همرزم شهيد شيرودي مي گفت : زماني که در پايگاه هوايي کرمانشاه بوديم، مقام معظم رهبري در نماز جماعت به ايشان اقتدا کرد و نماز خواند.

همیشه آماده شهادت بود
مقام معظم رهبری در مورد شخصیت شهید شیرودی می فرمودند :
سروان شیرودی یک خلبان هوانیروز بود و انسانی همیشه آماده شهادت. به یکی از برادران که از دوستان قدیمی اش و از روحانیون متعهد کرمانشاه است گفته بود : فلانی بیا یک خداحافظی از روی خاطر جمعی با تو بکنم زیرا می دانم که باید شهید بشوم.این برادرمان گفته بود که خدا کند حفظ بشوی و خدمت کنی.گفته بود نه،شهید کشوری را در خواب دیدم که به من گفت : شیرودی یک عمارت خیلی خوبی برایت گرفته ام. باید بیایی توی این عمارت بشینی. لذا می دانم که رفتنی هستم.

تبریک را برای شهادتم نگه دارید
آخرين عمليات پروازی خلبان شيرودی در هشتم ارديبهشت ماه سال 1360 در منطقه بازی دراز صورت گرفت. گزارش شده بود که يک لشکر زرهی عراق با حدود دويست و پنجاه تانک و پشتيبانی توپخانه و خمپاره انداز و چند فروند جنگنده روسی و فرانسوی قصد دارد برای باز پس گيری ارتفاعات بازی دراز از اطراف شهرک قره بولا به سوی سر پل ذهاب حمله کند. قرار شد هوانيروز فرماندهی عمليات در اين منطقه را به عهده گرفته و به کمک بقيه خلبانان اين حمله را خنثی کند. در همين زمان شيرودی به پاس خدمات منحصر به فردش به درجه سروانی مفتخر شده بود. اما او به کسانی که برای عرض تبريک آمده بودند، گفت: «تبريک را به زمان ديگری موکول کنيد، زمانی که در اجرای فرمان امام و رسيدن به اللّه شهيد شوم. من شرف درجة حيات را در قربان کردن خويش می يابم.»
در آن روز در حالي که تانک هاي عراقي به طرف قره بلاغ دشت ذهاب در حرکت بودند، با به مقابله با آنان پرداخت و پس از انهدام چندين تانک از پشت سر مورد اصابت گلوله تانک قرار گرفت و به شهادت رسيد. پيکر پاک و مطهرش در گلزارشهداي شيرود به خاک سپرده شد.

امام خمینی (ره): او آمرزيده است
تيمسار فلاحي بعد از شهادت وي گفت: وقتي خبر شهادت شيرودي را به امام (ره)دادم يک ربع به فکر فرو رفتند و حضرت امام (ره) در مورد همه ي شهدا مي گفت خدا آنها را بيامرزد،ولي در مورد شيرودي گفت او آمرزيده است.

فرازی از وصيتنامه شهيد سرتیپ خلبان شهید علی اکبر شیرودی:
هنگامی که پرواز می کنم احساس می کنم همچون عاشق به سوی معشوق خود نزدیک می شوم و در بازگشت هرچند پروازم موفقیت آمیز بوده باشد، مقداری غمگین هستم چون احساس می کنم هنوز خالص نشده ام تا به سوی خداوند برگردم.
اگر برای احیای اسلام نبود، هرگز اسلحه به دست نمی‌گرفتم و به جبهه نمی‌رفتم. پیروزیهای ما مدیون دستهای غیبی خداوند است. این کشاورز زاده تنکابنی، سرباز ساده اسلام است و به هیچ یک از حزب‌ها و گروه‌ها وابسته نیست. آرزو دارم که جنگ تمام شود و به زادگاهم بروم و به کار کشاورزی مشغول شوم.

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 17:50  توسط امیرنیک افروز  | 

ابعاد تسلط اطلاعاتی رژيم صهيونيستی بر آمريکا



جاستين استوارت" در پايگاه خبري "آنتي‌وار" مقاله اي را در زمينه فعاليت‌هاي جاسوسي رژیم صهیونیستی در آمريکا نوشته است. وي در اين مقاله به بازداشت "استوارت نوزيت" که نقش فعالي در توسعه برنامه فضائي آمريکا داشته به اتهام جاسوسي براي رژيم صهيونيستي اشاره کرده و نوشت که وي ماه گذشته به 13 سال زندان و پرداخت غرامت مالي بسيار زيادي محکوم شده است.

در جريان اين اتفاقات مشخص شده است که وي مبالغ هنگفتي در ازاي خدمات خود نسبت به دولت آمريکا دريافت مي کرده، او حتي اطلاعاتي طبقه‌بندي شده در اختيار داشته که آنها را در اختيار رژيم صهيونيستي قرار داده است؛ البته قاضي هاي اين پرونده سعي کردند کابينه رژیم صهیونیستی را از هر اتهامي مبرا کنند. آنها اعلام کرده اند که در اين زمينه هيچ شکايتي از این رژیم و کساني که به نفع اين کابينه کار مي کنند، ندارند.

نوزيت در بين سال هاي 1989 تا 2009 ميلادي به عنوان مشاور شرکت صنايع فضائي رژیم صهیونیستی کار مي کرد. اين شرکت از سوي کابينه تأمين مالي مي شود و ارتباطات بسيار قوي با سازمان جاسوسي رژيم صهیونیستی (موساد) دارد؛ اين موضوع باعث شد تا وي به اسرار دولتي آمريکا دست يابد. در اين راستا هنگامي که يکي از عناصر اف‌بي‌آي خود را به عنوان مزدور موساد معرفي کرده و سعي کرد در ازاي مبالغ مالي اطلاعاتي را از وي بگيرد، اين دانشمند علوم فضائي گفت: «من فکر مي کردم اصلا پيش شما کار مي کنم، من پيش از اين اطلاعات جاسوسي حساسي را به اسرائيلي ها داده‌ام.»

اين گزارش در زمينه جاسوسي رژيم صهيونيستي از آمريکا خاطر نشان کرد که مهم‌ترين اهداف نسبت به موساد در آمريکا مربوط به اطلاعات طبقه‌بندي شده نظامي و فناوري ويژه نظامي است. مجله "وايرد" در اين راستا به تأسيس شرکتي حساس با بهترين دستگاه‌هاي جاسوسي محرمانه مي‌پردازد و اشاره مي‌کند که نام رمزي اين مرکز "استيلار ويند" است.

"جيمس بامفورد"، کارشناس مسائل جاسوسي در زمينه اين مرکز مي‌گويد: «علاوه بر تأسيس مرکز "استيلار ويند" و اداره عمليات جاسوسي از اين مرکز، تعدادي از پيمانکاران مخفي نيز به استخدام درآمدند تا عمليات شنود در دستگاه هاي ارتباطاتي را به صورت کامل و با نظارت اين مرکز دنبال کند.»

اين مقاله در ادامه افشاي ابعاد جاسوسي رژیم صهیونیستی از آمريکا به نقل از "بيل بيني"، مسئول سابق آژانس امنيت ملي آمريکا مي‌نويسد که يک برنامه تحليلي داده هاي آماري وجود دارد که اين آژانس خود آن را تهيه کرده بود تا روند شنود جهاني و بين‌المللي اطلاعات را که به صورت مخفيانه انجام مي شد، تسريع کند. اين برنامه به صورت مخفيانه و بدون اطلاع آژانس از طريق يکي از کارمندان متوسط شرکت که ارتباطات مستحکمي با رژیم صهیونیستی داشت، به صهیونیست ها داده شد.

جالب اينجاست که اين کارمند که مدير فني اداره عمليات نيز بود، هرگز مورد محاکمه قرار نگرفت و حتي اين حادثه اعلام نيز نشد؛ آيا اين گونه نيست که اگر يک کارمند عالي‌رتبه بخواهد برنامه هاي امنيتي کشوري را به کشوري ديگر بدهد، بايد مورد محاکمه قرار بگيرد؟

بامفورد معتقد است که به نظر مي‌رسد که اين خود "بيل بيني" بود که اين اطلاعات و فناوري را به شرکت‌هاي صهیونیستی داده است؛ شرکت هايي که بخشي از آنها در خود آمريکا فعاليت و ارتباطات اين کشور را شنود مي کنند؛ بدين ترتيب است که اين شرکت‌ها اطلاعات حساس و مهم نظامي و امنيتي آمريکايي‌ها را به دست مي‌آورند.

آنتي‌وار در ادامه مي‌افزايد که چيزي که باعث ارائه محرمانه‌ترين اطلاعات آمريکا به اسرائيل مي‌شود، فراتر از اينهاست؛ اين کانال يک در پشتي است که مهم ترين اطلاعات دولت آمريکا را به اسرائيل مي‌رساند و امنيت کشور را در معرض خطر کامل قرار مي‌دهد. حال اگر اسرائيلي‌ها سامانه نظارتي آمريکا را از طريق اين در پشتي دور بزنند، اين بدان معني است که آنها اطلاعاتي شخصي را به دست مي آورند که مي‌توانند از آن در تخريب وجهه افرادي استفاده کند که با آنها دشمني دارند.

آنتي‌وار در پايان توضيح مي‌دهد که دولت آمريکا نه‌ تنها وظيفه خود در حمايت از مردم آمريکا در مقابل خارجي‌ها را انجام نمي دهد، بلکه از سوگند قانوني که در اين زمينه خورده نيز فرار مي‌کند.


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 18:55  توسط امیرنیک افروز  | 
شهید آوینی در دوران نوجوانی



فروردین سالروز شهادت سیدمرتضی آوینی مستندساز، عکاس و معمار و خالق مجموعه مستند «روایت فتح» است.
شهید آوینی که متولد سال 1326 بود، روز بیستم فروردین سال 1372 در منطقه فکه بر اثر اصابت ترکش مین باقیمانده از سال‌های دفاع مقدس به فیض شهادت نائل شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 10:27  توسط امیرنیک افروز  | 
متن كامل پيام نوروزي مقام معظم رهبري


حضرت آيت‎الله خامنه‎اي رهبر معظم انقلاب اسلامي در پيام نوروزي خود سال 1390 را به عنوان سال "جهاد اقتصادي" نامگذاري فرمودند. متن كامل پيام ايشان بدين شرح است: يا مقلّب القلوب و الأبصار، يا مدبّر اللّيل و النّهار، يا محوّل الحول و الأحوال، حوّل حالنا الي احسن الحال عيد سعيد نوروز و فرا رسيدن بهار و سال نو را به همه هم‌ميهنان عزيزمان در سراسر كشور و همچنين به همه ايرانياني كه در كشورهاي ديگر، در سراسر جهان ساكن هستند و همچنين به ملتهاي ديگري كه براي نوروز ارزش و احترام قائل هستند، تبريك عرض مي‎كنم. به‎خصوص تبريك مي‎گويم به افراد و خانواده‌هايي كه در خدمت كشور، در خدمت انقلاب و در خدمت نظام قرار دارند؛ خانواده شهيدان عزيز، جانبازان و خانواده‌هاي آنها، خانواده مأموراني كه در اين روزها كه همه در خانه‌هاي خود مجتمعند، آنها سر كارهاي حساس و مهم خود حضور دارند و از حضور در خانواده‌هاي خود محرومند. اميدوارم به فضل و رحمت الهي ان‌شاءالله ملت ايران سالي شاد و سرشار از بركت و نعمت را در پيش داشته باشند و در همه ميدانها موفق و سربلند و پيروز باشند. البته حوادث تلخي كه در برخي از كشورها نسبت به مردم انجام مي‎گيرد ـ در بحرين نسبت به مردم عزيز آنجا، در يمن، در ليبي ـ عيد را بر ما گوارا نمي‎كند و مانع از اين است كه انسان شادي عيد را بتمامه احساس كند. اميدواريم خداوند متعال براي اين ملتها ـ ملت بحرين، ملت يمن، ملت ليبي ـ فرج عاجلي برساند و دشمنان ملتها را با عقوبت خود مجازات كند. عيد نشانه حركت طبيعي انسان در طول سال و ماه و روز و شب است و چون اين حركت بايد به سمت كمال و تعالي باشد، هر عيدي يك مقطعي است براي اينكه انسان بتواند يك مرحله جديدي را آغاز كند. ما ملت ايران به‎توفيق الهي و به‎فضل پروردگار در سال 89 توانستيم كارهاي بزرگي را انجام دهيم. ما سال 89 را به‎نام «سال همت مضاعف و كار مضاعف» نامگذاري كرديم. خوشبختانه در سرتاسر سال، اين شعار تحقق عملي پيدا كرد. مي‎توانم ادعا كنم كه يكي از شعارهايي كه در طول اين سالها بيشترين بهره را از توجه مردم و مسئولان و عمل آنها و انطباق وضعيت كشور با خود دارا بود و برد، همين شعار «همت مضاعف و كار مضاعف» بود، كه واقعاً ملت و دولت خوشبختانه در اين كار، در اين حركت ساليانه، همت مضاعف و كار مضاعف را نشان دادند. ما در زمينه‌هاي اقتصادي، در زمينه‌هاي سياسي، در زمينه حضور عظيم و پرشكوه مردم در عرصه‌هاي مختلف سياسي و انقلابي، در عرصه علم و فناوري و در عرصه سياست خارجي، در بخشهاي مختلف، خوشبختانه كارهاي بزرگي را شاهد بوديم كه هم مسئولين كشور، قوه مجريه، قوه مقننه و قوه قضائيه انجام دادند؛ به‏خصوص قوه مجريه در اين دورانِ يك‎ساله كارهاي بزرگي را انجام دادند كه از جمله آنها همين مسئله حساس و بزرگ هدفمندي يارانه‌ها‌ست، كه اين كار بزرگ را شروع كردند و اميدواريم ان‌شاءالله با موفقيت كامل اين كار به انجام برسد. آنچه من از مجموع احساس مي‎كنم، اين است كه كشور ما بحمدالله در جاده پيشرفت و تعالي حركت خوبي را آغاز كرده است. البته اين حركت كه روز‌به‌روز هم شتاب بيشتري گرفته است، ناشي از زحمات و تلاشهاي مسئولان و ملت در طول ساليان متمادي است؛ اما خوشبختانه اين حركت هرچه گذشته است، شتاب بيشتري پيدا كرده است. مثلاً در عرصه توليد علم، طبق آمارهايي كه مراكز متخصص جهاني و مراكز بين‌المللي اعلام مي‎كنند، مشاركت كشور ما در پيشرفت علمي و توليد علم در دنيا بيش از يازده درصد است؛ در حالي كه ما يك درصد مردم دنيا هستيم و كشوري كه بعد از ما در اين منطقه بيشترين نصيب را داشته است، كمتر از شش درصد پيشرفت داشته است. بنابراين پيشرفت كشور در عرصه‌هاي مختلف بحمدالله خيلي خوب بوده است. اين حركت شتاب‌آلود و همراه با جديت و همت، ان‌شاءالله بايستي ادامه پيدا كند. آنچه در عرصه مجموعه مسائل كشور انسان مشاهده مي‎كند، كه در سال 90 بايد ما آن را وجهه همت خودمان قرار بدهيم، اين است كه از جمله اساسي‌ترين كارهاي دشمنان ملت ما و كشور ما در مقابله با كشور ما، مسائل اقتصادي است. البته در عرصه فرهنگي هم فعالند، در عرصه سياسي هم فعالند، در عرصه انحصارات علمي هم فعالند، اما در عرصه اقتصادي فعاليت بسيار زيادي دارند. همين تحريمهايي كه دشمنان ملت ايران زمينه‌سازي كردند يا آن را عليه ملت ايران اعمال كردند، به قصد اين بود كه يك ضربه‌اي بر پيشرفت كشور ما وارد كنند و آن را از اين حركت شتابنده باز بدارند. البته خواسته آنها برآورده نشد و نتوانستند از تحريمها آن نتيجه‌اي را كه انتظار داشتند، بگيرند و تدابير مسئولان و همراهي ملت بر ترفند دشمنان فائق آمد؛ اما دنبال مي‎كنند. لذا اين سال جاري را كه از اين لحظه آغاز مي‎شود، ما بايستي متوجه كنيم به اساسي‌ترين مسائل كشور، و محور همه اينها به نظر من مسائل اقتصادي است. لذا من اين سال را «سال جهاد اقتصادي» نامگذاري مي‎كنم و از مسئولان كشور، چه در دولت، چه در مجلس، چه در بخشهاي ديگري كه مربوط به مسائل اقتصادي مي‎شوند و همچنين از ملت عزيزمان انتظار دارم كه در عرصه اقتصادي با حركتِ جهادگونه كار كنند، مجاهدت كنند. حركت طبيعي كافي نيست؛ بايد در اين ميدان، حركت جهشي و مجاهدانه داشته باشيم. توجه داريد كه ما الآن در اين ساعت داريم وارد سومين سال دهه پيشرفت و عدالت مي‎شويم. البته هم در زمينه پيشرفت و هم تا حدود زيادي در زمينه عدالت كارهاي خوبي انجام گرفته است، ليكن حركت ما بايد به نحوي باشد كه بتوانيم اين دهه را به معناي حقيقي كلمه مظهر پيشرفت و مظهر استقرار عدالت در كشورمان قرار بدهيم. خوشبختانه با اين حركتي كه در دنياي اسلام به ‌وجود آمده است، انسان احساس مي‎‏كند كه اين دهه به توفيق پروردگار براي منطقه هم دهه پيشرفت و دهه عدالت خواهد بود. اميدواريم خداوند متعال شما ملت عزيز را، شما مسئولان عزيز را، شما جوانان مؤمن و خوش‌روحيه و فعال و بااستعداد را مشمول لطف خود و مشمول ادعيه زاكيه حضرت بقية‌الله (ارواحنا فداه) قرار بدهد. ياد شهداي عزيزمان را، ياد امام بزرگوار را گرامي مي‎داريم و اميدواريم خداوند به بركت ارواح طيبه اين بزرگواران ملت ايران را مشمول رحمت و فضل و بركت و رضوان و غفران خود قرار دهد. والسّلام عليكم و رحمةالله و بركاته

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 12:2  توسط امیرنیک افروز  | 

می‌گفت: هیچ‌گاه در جبهه از مرگ نترسیدم

نام احمد سوداگر با ایمان و ولایت‌پذیری درآمیخته است؛ او که از دوران جوانی خود را وقف انقلاب کرد و با آغاز جنگ تحمیلی به دفاع از ایران اسلامی برخاست و به همراه نیروهای ارتش برای مقابله با تجاوز دشمن به منطقه دشت آزادگان عزیمت کرد. سپس در منطقه کرخه حضور یافت و با تفنگ 106 به همراه دیگر همرزمانش، مانع عبور لشکر دشمن از پل کرخه برای تصرف دزفول شد که در این مأموریت، شمار چشمگیری از تانک‌های متجاوزین را شخصا به آتش کشید.

به گزارش «تابناک»، برادر احمد سوداگر از همان آغاز در جنگ، کار اطلاعاتی را انتخاب کرد تا اینکه در سال 1359 در منطقه کرخه زخمی و قسمتی از پای چپ وی قطع شد. پس از دوران نقاهت در عملیات فتح‌المبین حضور یافت و به عنوان مسئول اطلاعات لشکر قدس مشغول به خدمت شد.

او در ادامه عملیات‌های پیروزمند بیت‌المقدس و رمضان نقش مؤثری در مأموریت‌های تیپ 7 ولیعصر (عج) داشت تا اینکه به مسئولیت اطلاعات قرارگاه لشکری قدس منصوب شد. در سال 1362 دوره فرماندهی و ستاد را در ارتش گذراند. هوش و ذکاوت برجسته و قدرت تحلیل فوق‌العاده و منطقی او نسبت به مسائل نظامی باعث شد، به معاونت اطلاعات قرارگاه کربلا منصوب گرددو در عملیات ظفرمند والفجر 8 مسئولیت خطیر اطلاعات این عملیات را در منطقه خرمشهر به عهده داشت.

رشادت‌های بی‌نظیر وی در عملیات فتح فاو سبب شد تا در آغاز سال 1365 در تشکیل قرارگاه عملیاتی قدس مشارکت داشته و مسئول اطلاعات این قرارگاه شد. حضور سردار سوداگر در جبهه‌ها همراه با پدر و برادرانش بود تا در عملیات کربلای 5 یکی از برادرانش به درجه رفیع شهادت رسید.

مرحوم احمد سوداگر تا پایان دوران دفاع مقدس در این مسئولیت خطیر و حساس در جبهه‌ها فعال بود و تا یک سال پس از جنگ نیز برای تثبیت موقعیت پدافندی جبهه‌ها و دفاع در مقابل تجاوزات احتمالی دشمن در مسئولیت جانشین فرماندهی قرارگاه عملیاتی قدس در جبهه حضور داشت.

پس از دوران دفاع مقدس این دلاور خطه‌های نبرد در مسئولیت‌های جانشینی فرماندهی لشکر 7 ولیعصر (عج) و نیز فرماندهی لشکرهای 8 نجف اشرف، 25 کربلا و 27 محمد رسول‌الله (ص) و معاونت اطلاعات نیروی زمینی سپاه اشتغال داشت.

وی برای آشنایی نسل‌های جدید و آینده با علوم و معارف دفاع مقدس در سال 1385 اقدام به تأسیس پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس نمود و با پیگیری‌های مجدانه خود موفق شد افزون بر نهادینه کردن مسائل دفاع مقدس به عنوان یک مبحث علمی و پژوهشی در دانشگاه‌های کشور، دو واحد درس آشنایی با دفاع مقدس را برای دوره‌های کارشناسی دانشگاه‌های دولتی و آزاد اسلامی را به تصویب برساند که در سه سال اخیر بیش از دویست هزار نفر از دانشجویان این دروس را گذرانده‌اند.

وی به گواهی فرماندهان و همرزمانش نابغه اطلاعاتی و نظامی دفاع مقدس و کشور بود. بسیار در آرزوی شهادت به سر می‌برد تا اینکه پس از سال‌ها مجاهدت بر اثر تألمات ناشی از جراحات متعدد در دفاع مقدس با 55 درصد جانبازی در 21 بهمن 1390 و در آستانه بیست و ششمین سالگرد عملیات والفجر 8 دار فانی را وداع گفت و به خیل یاران شهیدش در ملکوت اعلا پیوست.

در اربعین پرواز این بزرگمرد عرصه دفاع مقدس دیدگاه‌های یاران و همرزمانش را مرور می‌کنیم تا بهتر او را بشناسیم.

او از ذخایر جنگ تحمیلی بود

سردار احمد سوداگر از ذخایر شایسته و ممتاز و از جانبازان سرافراز هشت سال جنگ تحمیلی بودند که در سال‌های پس از نبرد نیز به عنوان رئیس پژوهشگاه دفاع مقدس تلاش و مجاهدت وافری برای حفظ، ماندگاری و نشر حماسه‌ها و ازش‌های سال‌های دفاع مقدس داشتند.

دکترعلی لاریجانی رئیس مجلس شورای اسلامی

او منشأ آثار و خدمات شایسته‌ای بود‌.

نام سوداگر در اذهان فرماندهان دفاع مقدس‌، همواره با سخت کوشی، صداقت، اخلاص و فداکاری همراه بوده و جای جای جبهه‌های جنوب و غرب کشور ایثار و پایمردی این سردار بزرگ و جانباز افتخار آفرین را شاهد بوده است‌.

او در دوران سخت دفاع مقدس و پس از آن تا به امروز، در همه مسئولیت‌هایی که به عهده گرفت، منشأ آثار و خدمات شایسته‌ای بود‌.

دکتر محسن رضایی دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام

جسم احمد از روحش خسته شده بود

حاج احمد جوانی هفده ساله بودکه به نهضت امام (ره) پیوست و در همان سالها تفنگ به دست گرفت و با منافقین و اشرار مقابله می‌کرد و چون شیری با بعثی‌ها می‌جنگید.
این بزرگوار همان آغاز جنگ پای خود را از دست داد و از روز اول جنگ تا پایان یک روز از جنگ را هم از دست نداد. تن حاج احمد سوداگر بارها و بارها مجروح شد و این جسم از روح احمد خسته شده بود.

حاج احمد سوداگر همواره آماده رفتن بود و در هر صحنه خطرناکی که مرگ و شهادت بود، حاضر می‌شد و حضور پیدا می‌کرد و از طرفی هم به گونه‌ای برنامه ریزی می‌کرد که گویی می‌خواهد صد سال دیگر زندگی کند.

سردار حاج احمد سوداگر در دفاع مقدس کار حسینی و پس از جنگ کاری زینبی کرد. ما همه شهادت می‌دهیم که احمد سوداگر همیشه مدافع انقلاب بود.
سردار سرلشکر غلامعلی رشید، جانشین ستاد کل نیروهای مسلح

او مظهر تیزهوشی و اخلاص بود

سردار سوداگر بار سنگین مسئولیت‌های خطیر را یکی پس از دیگری بر دوش کشید و در کنار شهیدان عالی مقام جبهه‌های جنگ و فرماندهان بزرگ دفاع مقدس با صبوری و تحرک و اخلاص و تیزهوشی فوق العاده همه سال‌های دفاع مقدس را در میان خاکریزهای خودی و دشمن به گردآوری و تحلیل اطلاعات از دشمن و ارایه ایده در حوزه اطلاعات نظامی صحنه نبرد پرداخت.

او یادآور شهیدان باقری، نیاکی، همت، اقارب پرست، باکری،کاظمی، صیاد و صدها فرمانده شجاع و رزمنده و جانباز با نام و گمنام است که مخلصانه و مدبرانه و عاشقانه ندای اسلام و قرآن و ولایت را از انفاس قدسی خمینی بزرگوار و خامنه ای عزیز با جان و دل شنید و پرچم مقدس و پر صلابت نهضت علوی (ع) و حسین (ع) را تا سپردن به اصحاب آن حضرت بقیه الله الاعظم (ارواحنا فداه) به دوش کشید.

سردار سوداگر با وارد کردن مسأله دفاع مقدس در نظام آموزش عالی کشور، میدان دیگری از خدمت به نظام و دفاع مقدس و فرهنگ و تفکر بسیجی، به روی علاقه‌مندان به تداوم و ارتقای آرمان‌های انقلاب و دفاع مقدس گشود.

سرلشکر دکتر فیروزآبادی،  رییس ستاد کل نیروهای مسلح

او از زمره مجاهدان گمنام بود

بی گمان، برادر عزیزمان، سردار سرتیپ پاسدار حاج احمد سوداگر از زمره مجاهدان گمنامی بود که سال‌های جوانی خویش را به مجاهدت خالصانه در کربلاهای هشت سال دفاع مقدس و صحنه‌های پرخطر پاسداری و دفاع از انقلاب اسلامی ایران گذراند.
آری آن سردار سرافراز پس از دفاع مقدس نیز در عرصه‌های علمی و دفاعی کشور حضوری فعال و مستمر داشت و همواره در پی ترویج علوم و معارف دفاع مقدس بود که برای دوستان انقلاب امید آفرین و تبرای دشمنان بیم و و حشت را به همراه داشت و مصداق بارز «ترهبون به عدوالله وعدوکم» بود.

سردار سرلشکر محمدعلی جعفری، فرمانده کل سپاه

او می‌گفت: هیچ گاه در جبهه از مرگ ترسیده باشم

او دوازده بار تا شهادت رفت و با تنی که ستاره باران زخم‌ها بود، بار‌ها از جبهه بازگشت و دیگر بار عاشقانه‌تر و شورانگیز‌تر، جان مجروح خویش را به صحنه کشاند. او پیش از خویش، پایش را به بهشت فرستاده بود. خاکریزهای جنوب و کوهساران غرب، بوسه بر قدم‌های نستوه و بشکوهش زده بودند. او با خدا سوداکرده و دیرگاهی بود ضربان قلبش را با آهنگ ملکوت هماهنگ ساخته بود.

او می‌گفت: به یاد ندارم یک بار در جبهه از مرگ ترسیده باشم.

پژوهشگاه دفاع مقدس گوشه ای از کوشش او بود و کاروان‌های زیارتی جبهه‌ها یکی از طرح‌های خلاقانه و ارزشمندش.
حاج احمد را لشکر ولیعصر ( عج ) می‌شناخت. لشکر 25 کربلا که مدت‌ها هدایت و فرماندهی‌اش را به عهده داشت، درک کرده بود و لشکر محمد رسول الله(ص) سجایا و سیرت و سلوک عارفانه و مجدانه‌اش را چشیده بود.
حاج احمد از شهیدانی است که اندک اندک شهید شد و به دوستان شهید و آسمانی اش پیوست.

محمد رضا سنگری

گفتنی لازم به ذکر است که خاطرات سردار سوداگر از هشت سال دفاع مقدس در کتابی با عنوان جاده‌های سربی منتشر شده است. او در این اثر ارزشمند و کم نظیر ضمن روایت خاطرات خود، رخدادها و موقعیت‌های خاص جنگ تحمیلی را نیز تحلیل کرده که برای علاقه‌مندان به تاریخ جنگ تحمیلی قابل توجه است.

به مناسبت فرارسیدن چهلمین روز درگذشت سردار سرافراز دکتر احمد سوداگر جمعه 26 اسفند ساعت 8 شب مراسم یادبودی با سخنرانی حجت‌الاسلام و المسلمین صدیقی امام جمعه موقت تهران در آستانه متبرکه سبزقبابرگزار خواهد شد.


+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 13:40  توسط امیرنیک افروز  | 

‌به خاطر این چشم‌ها یك روز « شهید» می‌شوی!

حاج ابراهیم همت از آن دست شهداست كه هر چه درباره‌اش گفته و نوشته شود، باز هم سخنان تازه و نكاتی می‌توان از آنها به دست آورد؛ « تابناک » ، در روز های پایانی سال که اتفاقا همزمان با سالگرد شهادت سردار سرافراز سپاه اسلام است ، گزارشی از زندگی حاج ابراهیم همت را برای مخاطبان ارائه می کند .


شهید «‌محمد ابراهیم همت» در دوازدهم فروردین ۱۳۳۴ در «شهرضا»، یکی از شهرهای استان «‌اصفهان» در خانواده‌ای مستضعف و متدین به دنیا آمد. در سال 1352 وارد دانشسرای اصفهان شد و پس از دریافت مدرک تحصیلی فوق دیپلم، به سربازی رفت. در حین سربازی و پس از آن، روی به مبارزه با رژیم طاغوت آورد و با گروه‌های مبارز مسلمان مرتبط شد.

پس از پیروزی انقلاب اسلامی، همت فعالیت‌های خود را گسترش داد؛ «کمیته انقلاب اسلامی» را در «شهرضا» راه‌اندازی كرد و با كمك دوستانش، هسته اولیه «سپاه» شهر را شكل داد. در اواخر سال ۱۳۵8، بر حسب ضرورت، به «خرمشهر» و سپس به «بندر چابهار» و «کنارك» و استان «سیستان و بلوچستان» رفت و به فعالیت‌های گسترده فرهنگی پرداخت.

در خرداد سال ۱۳۵۹ به منطقه «کردستان» فرستاده شد و بنا بر آماری که از یادداشت‌های آن شهید به دست آمده است، سپاه پاسداران پاوه از مهر ۱۳۵۹ تا دی ماه ۱۳۶۰ (با فرماندهی مدبرانه او)، ۲۵ عملیات موفق در خصوص پاک‌سازی روستاها از وجود اشرار، آزادسازی ارتفاعات و درگیری با نیروهای ضد انقلاب داشته است.


پس از آغاز جنگ تحمیلی از سوی رژیم متجاوز عراق، شهید «همت» به صحنه کارزار وارد شد و در سالیان حضور در جبهه‌های نبرد، خدمات شایان توجهی از خود بر جای گذاشت و افتخارها آفرید.

و اما به همراه شهید حاج احمد متوسلیان، تیپ محمد رسول‌الله (ص) را تشکیل داد و در عملیات «‌فتح‌المبین» مسئولیت بخشی از عملیات، به عهده این سردار دلاور بود. در عملیات پیروزمندانه «‌بیت‌المقدس» در سمت معاونت تیپ محمد رسول‌الله (ص) فعالیت كرد. با آغاز عملیات «‌رمضان» در تاریخ ۱۳۶۱/۴/۲۳ در منطقه «شرق بصره»، فرماندهی تیپ ۲۷ حضرت رسول (ص) را بر عهده گرفت و بعدها با ارتقای این یگان به لشکر، تا هنگام شهادتش در سمت فرماندهی آن انجام وظیفه كرد.

در «والفجر مقدماتی» مسئولیت سپاه یازدهم قدر را که شامل«لشکر ۲۷ حضرت محمد رسول‌الله (ص)، ‌لشکر ۳۱ عاشورا، لشکر ۵ نصر و تیپ ۱۰ سیدالشهدا (ع)» بود را بر عهده گرفت و سرانجام در عملیات خیبر، در جزیره مجنون، و در هفدهم اسفند 1362، این جان ناآرام و شیدا، بهانه وصل به معبود را با تركشی كه بر پیكرش نشست، پیدا كرد و شهد دلنشین شهادت را لاجرعه سر كشید. خدایش با اولیا محشور گرداند.

خاطرات از زبان خانواده و همرزمان شهید

در میدان بزرگ «شهر‌رضا» مجسمه بزرگی از شاه قرار داشت. ابراهیم و چند نفر از دوستانش نقشه کشیده بودند که در یک فرصت مناسب، مجسمه را پایین بکشند. ظهر روز تاسوعا، ابراهیم ناهارش را که خورد، به طرف میدان به راه افتاد. دوستانش را جمع کرد و گفت: «باید همین الآن مجسمه شاه را پایین بکشیم!».

یكی از بچه‌ها رفت و با یك دستگاه ماشین سنگین برگشت. ابراهیم با سرعت از پایه مجسمه بالا رفت و طناب بلند و محکمی را دور گردن مجسمه پیچید. سر دیگر طناب به ماشین وصل شد و بعد ماشین حركت كرد و ناگهان مجسمه تکان خورد، از جا کنده و با صدای مهیبی روی زمین افتاد و تکه تکه شد. آن روز بعد ‌ا‌ز ظهر تکه‌های مجسمه شاه در دست مردمانی بود كه برای عزاداری به میدان مركزی شهر آمده بودند.

رفته بود قم اعلامیه و نوار بیاورد، اما دیر كرده بود. منتظر و ناراحت نشسته بودم توی حیاط ببینم بالأخره كی می‌آید. یك‌ دفعه دیدم در باز شد و با یك گونی پر از عكس و اعلامیه وارد شد. همین‌كه چشمش به من افتاد، پرسید: «مادر خواب است یا بیدار؟»
گفتم: «خواب است؛ چه اتفاقی افتاده؟»
گفت: «هیچی؛ مأمورها بهم مشكوك شده‌اند و تا همین نزدیكی‌ها تعقیبم كرده‌اند. تو فقط برو پشت بام و مراقب کوچه باش ببین چه خبر است!»
رفتم روی پشت بام و متوجه شدم پاسبان‌ها داخل کوچه مشغول پرس و جو هستند. آمدم پایین. دیدم در همین فاصله، گونی را با طناب از دیوار پشتی خانه آویزان کرده است. پرسیدم: «حالا می‌خواهی چکار کنی؟»
گفت: «کاری ندارد، فقط کمک کن تا از دیوار بروم بالا».
كمكش كردم. از دیوار كشید بالا و خودش را انداخت آن‌ طرف. صداش آمد: «خداحافظ. من رفتم. گونی را هم با خودم بردم.»

نماز ظهر را به امامت حاجی خواندیم. وقتی آماده نماز عصر می‌شدیم، روحانی به جمع‌مان اضافه شد. حاجی به محض این ‌كه از حضور یك روحانی در جمع اطلاع پیدا كرد، برگشت داخل صف مأمومین و گفت: «وقتی ایشان هستند، تكلیف از ما ساقط است.»
اصرارهای آن روحانی هم مبنی بر این ‌كه دوست دارد نماز را به امامت حاجی بخواند، به جایی نرسید و بالأخره ما نماز عصر را به امامت ایشان خواندیم. بعد از نماز، قرار شد یكی دو تا مسأله شرعی گفته شود. در میانه‌های صحبت بود كه حاجی یك‌دفعه افتاد. بچه‌ها جمع شدند دورش و بلندش كردند. دیدیم از شدّت ضعف دیگر نمی‌تواند روی پا بند شود. دكتر كه آمد، گفت: «ایشان در اثر كار زیاد و نخوردن غذا دچار ضعف شده.»

پس از نخستین دیدارش با امام راحل، حال غریبی پیدا كرده بود. تا مدت‌ها از یادآوری این دیدار سرمست می‌شد. همان‌روز وقتی از نزد امام برگشت، به شدت منقلب بود. پرسیدم: «مگر چه اتفاقی افتاده؟»
گفت: «امام دست خود را بر سرم كشید.»
بعد نفسی گرفت و گفت: «لحظه خیلی شیرینی بود؛ تا عمر دارم فراموشش نخواهم كرد.»

لشکر محمد رسول‌الله (ص)‌ درحال نقل و انتقالات قبل از عملیات بود. حاجی داشت برای بچه‌ها موقعیت منطقه را شرح می‌داد. كلمه‌ها خوب توی دهانش نمی‌چرخید. احساس کردم که ضعف تمام وجودش را گرفته است. یک‌دفعه زانوهایش لرزید؛ دستش را به دیواره سنگر گرفت و آهسته روی زمین نشست.
دکتر را خبر کردیم. دكتر پس از معاینه، گفت: «به خاطر بی‌خوابی و غذا نخوردن، بدنش ضعیف شده است و حتماً ً‌باید استراحت کند!»
حاجی قبول نکرد. هر چه اصرار کردیم، نپذیرفت. می‌گفت: «در این شرایط نمی‌تواند به استراحت فكر كند!»
بالأخره اجازه داد که یک سرم به دستش وصل کنند اما به این شرط كه بتواند در همان حال عملیات را هدایت كند.

در میان بچه‌ها مشهور بود كه حاج همت كیلومتری می‌خوابد نه ساعتی. چون هیچ گاه وقت نداشت یك‌جا چهار یا پنج ساعت بخوابد، همه‌اش توی ماشین و در مسیرها می‌خوابید. مثلا وقتی از اندیمشک به اهواز می‌رفت، در بین راه صد کیلومتر می‌خوابید یا وقتی نیمه‌شب برای شناسایی به منطقه‌ای می‌ر‌فت، در طول راه چهل پنجاه کیلومتری می‌خوابید.

یك شب، پیش از عملیّات مسلم بن عقیل، به خانه آمد. سر تا پایش خاكی بود و چشم‌هایش قرمز شده بود. سرماخوردگی باعث شده بود سینوزیتش عود كند. دیدم رفت كه وضو بگیرد. گفتم: «حالا كه حالت خوب نیست، اول غذا بخور بعد نماز بخون!»
گفت: «من با این‌همه عجله آمده‌ام كه نمازم را اول وقت بخوانم دیگر!»

وقتی ایستاده بود به نماز، دیدم از شدت ضعف دارد می‌افتد. رفتم ایستادم كنارش تا مواظبش باشم.



در قلاجه بودیم، سال ١٣٦٢، هوا خیلی سرد بود. رفتیم تمام اورکت‌هایی را که توی دوکوهه داشتیم، آوردیم برای بچه‌ها.
حاج همت كه آمد، دیدم یادم رفته برایش یكی كنار بگذارم. ماجرا را با یكی از بچه‌ها مطرح كردم. گفت: «‌من یكی دارم.» خوشحال شدم. رفتم به حاج همت گفتم: «حاجی یك اوركت برات نگه داشتیم!»
گفت: «هر وقت دیدم تمام رزمنده‌ها صاحب اوركت شده‌اند، آن‌موقع من هم می‌پوشم!»

یک ‌بار که آمده بود «شهرضا» گفتم: «بیا این‌جا یک خانه برایت بخریم و همین‌جا زندگی‌ات را سر و سامان بده!»
گفت: «حرف این چیزها را نزن مادر، دنیا هیچ ارزشی ندارد!»
گفتم: «آخر این کار درستی است که دایم زن و بچه‌ات را از این طرف به آن طرف می‌کشی؟»
گفت: «مادر جان! شما غصه مرا نخور. خانه من عقب ماشینم است.»
پرسیدم: «یعنی چه خانه‌ات عقب ماشینت است؟»
گفت: «جدی می‌گویم؛ اگر باور نمی‌کنی بیا ببین!»
همراهش رفتم. در عقب ماشین را باز کرد. وسایل مختصری را توی صندوق عقب ماشین چیده بود: سه تا کاسه، سه تابشقاب، سه تا قاشق، یک سفره پلاستیکی کوچک، دو قوطی شیرخشک برای بچه و یک سری خرده ریز دیگر. گفت: «این هم خانه. می‌بینی که خیلی هم راحت است.»
گفتم: «آخه این‌طوری که نمی‌شود.»
گفت: «دنیا را گذاشته‌ام برای دنیادارها، خانه هم باشد برای خانه‌دارها!»

عملیات خیبر بود. داشتیم می‌رفتیم دوكوهه. در بین راه، خبر رسید كه امام پیام داده‌اند كه جزیره مجنون باید حفظ شود.
این پیام یك‌باره حاج همّت را از این رو به آن رو كرد. من از عشق و علاقه او به امام خبر داشتم ولی تا آن روز چنین ندیده بودمش. هی تند تند راه می‌رفت، فكر می‌كرد و زیر لب می‌گفت: «‌امام پیام داده‌اند، باید یك كاری بكنیم!»
بالأخره تصمیمش را گرفت و گفت: «‌باید خودمان را به دوكوهه برسانیم و چند گردان به منطقه اعزام كنیم.»
او بعد از این پیام خورد و خوراك را بر خود حرام كرد و تا لحظه شهادت از حركت و تلاش و جنب و جوش باز نایستاد.

خاطرات
از زبان همسر شهید

یک شب، پیش از آمدن حاجی به پاوه، خواب عجیبی دیدم. بالای قله کوهی ایستاده بود و من از دامنه کوه او را می‌دیدم. در آن بلندی، خانه سفیدی را نشانم داد و گفت: «این خانه را برای تو می‌سازم. هر وقت آماده شد، دستت را می‌گیرم و می‌كشمت بالا!»

وقتی قرار شد قبل از عقد صحبت‌های‌مان را انجام دهیم، قسمم داد و گفت: «‌زندگی من باید همه چیزش برای خدا باشد. حالا هم شما را به خدا اگر مطمئن هستید كه می‌خواهید با من ازدواج کنید، صحبت کنیم!»

به حاجی گفتم: تنها درخواستی كه از شما دارم، این است كه برای عقد‌مان برویم پیش امام.
سكوت كرد و جوابم را نداد. این سكوت یكی دو روزی طول كشید. وقتی بالأخره حاضر شد جوابم را بدهد، گفت: «‌‌شما هر تقاضایی به جز این داشته باشید، من انجام می‌دهم. اما از من نخواهید لحظه‌ای از عمر مردی را که تمام وقتش را باید صرف امور مسلمانان كند، به خودم اختصاص بدهم! من بر سرِ پل صراط، نمی‌توانم جواب این كارم را بدهم!»

گفت: «‌حج که بودم، هر بار خانه خدا را طواف می‌کردم، شما را هم در کنار خودم می‌دیدم. آن موقع فکر می‌کردم این نفس من است که نمی‌گذارد به عباداتم برسم، اما بعد که برگشتم منطقه و دیدم شما اینجایید، ‌ایمان پیدا کردم که آن حضور، قسمت من بوده که در طواف همراهم بوده!»
حرف‌هایش كه به این‌جا رسید، سكوت كرد. سكوتش طولانی شد. آن قدر طولانی که من فکر کردم دیگر صحبتی نیست و باید بروم. خودم را آماده می‌كردم خداحافظی بكنم كه ایشان بار دیگر به حرف آمدند و گفتند: «‌احتمال این‌كه من اسیر شوم یا مجروح خیلی زیاد است؛ و در این صورت شما خیلی آزار خواهید دید؛ آیا با این حال باز هم حاضرید با من ازدواج کنید؟»
گفتم: «‌من آرم سپاه را خونین می‌بینم؛ من حتّی به پای شهادت شما هم نشسته‌ام!»


شبی که عقد کردیم، رفتیم خانه پدر حاجی. آن شب حاجی تا صبح گریه می‌کرد. گریه می‌کرد و قرآن می‌خواند. سوره «یس» را با سوز عجیبی می‌خواند. نماز صبح را كه خواندیم، از من پرسید: «‌دوست داری الآن کجا برویم؟»
‌گفتم: «‌گلزار شهدا!»
سرش را به بلند كرد و رو به آسمان گفت: «خدایا شكر!» ‌گفت: «‌همه‌اش می‌ترسیدم چیزی غیر از این بگویی!»
چند ساعت در گلزار شهدا بودیم. حاجی دلش نمی‌آمد برگردیم خانه. از همه شهدایی كه در آن‌جا بودند خاطره داشت. این خاطره‌ها را با شرح و تفصیل تعریف می‌كرد. بعد چیزهایی با خودش زمزمه می‌كرد و اشک می‌ریخت.
در آن صبح به یاد ماندنی، بارها به او حسودیم شد.

همیشه سر این که اصرار داشت حلقه ازدواج حتماً دستش باشد، اذیتش می‌کردم. می‌گفتم: «حالا چه قید و بندی داری؟»
می‌گفت: «حلقه، سایه یک مرد یا زن در زندگی است. من دوست دارم سایه تو همیشه دنبال من باشد. من از خدا خواسته ام تو جفتِ دنیا و آخرتم باشی!»

مهدی تازه چهل روزش شده بود که حاجی آمد دنبالمان و ما را با خودش برد جنوب. در آن‌جا، در منزل عموی حاجی ساکن شدیم. آن‌ها خودشان هم دو تا بچه کوچک داشتند و با همه محبتی که در حق من و مهدی می‌کردند، ما یک‌جورهایی احساس شرمندگی می‌كردیم. چون فکر می‌کردیم به هر حال آنها را به زحمت انداخته‌ایم.
این مسأله را با حاجی در میان گذاشتم. او وقتی دید من از این مسأله چقدر ناراحتم، رفت بیرون و دو ساعت بعد با یک وانت برگشت. وسایلمان را كه جمع كردیم، نصف وانت را هم نگرفت. خودمان هم سوار همان وانت شدیم و رفتیم به اندیمشک.
وسایل را در یكی از خانه‌های بیمارستان شهید کلانتری خالی كردیم. وقتی مستقر شدیم، حاجی گفت: «کلید این خانه را یک ماه پیش به من داده‌ بودند. اما من ترجیح می‌دادم به جای من و تو، بچه‌هایی كه نیازشان بیش از ماست، از این‌جا استفاده كنند!»

رزمنده‌ها تا چشمشان به حاجی افتاد، دوره‌اش كردند. در آغوشش گرفتند و بوسیدند. یکی‌شان، انگار پدرش را بعد از مدت‌ها دیده باشد، شانه حاجی را بوسید و با دل‌تنگی گفت: «‌این چند روزه که شما نبودید، سیل آمد و سنگرهامان را آب گرفت؛ خیلی اذیت شدیم!»
حاجی نشست در میان حلقه رزمنده‌‌ها و با حوصله به حرف‌های همه گوش داد. آن‌قدر بین آن‌ها ماند و باهاشان حرف زد تا آرام شدند و قرار یافتند. وقت خداحافظی، یكی گفت: «‌حاجی ما را فراموش نكن!»
همین كه به پاوه رسیدیم، حاجی مستقیم رفت به سپاه برای پیگیری مشکلات آن بچه‌ها که به سنگرشان آب افتاده بود.

اجازه نمی‌داد بروم خرید. می‌گفت: «‌زن نباید زیاد سختی بکشد!»
ناراحت می‌شدم. اخم‌هام را که می‌دید می‌گفت: «فکر نکن که آوردمت اسیری؛ هرجا که خواستی برو.»
می‌گفت: «‌اصلاً اگر نروی توی مردم، من ازت راضی نیستم. اما چیزی كه ازت می‌خواهم این است كه فقط گوشت نخر، چیزهای سنگین نخر كه خسته شوی. این‌ها را بگذار من انجام بدهم!»

می‌خواستم سفره بیندازم كه حاجی دستم را گرفت. گفت: «‌وقتی من می‌آیم، تو باید استراحت كنی! من دوست دارم شما را بیشتر در آسایش و راحتی ببینم!»
گفتم: «‌من كه بالاخره نفهمیدم باید چه جور آدمی باشم! یك روز می‌گفتی می‌خواهی زنت چریک باشد، حالا می‌گویی از جایم تکان نخورم!»
شروع كرد به انداختن و مرتب كردن سفره. سرش پایین بود. با صدایی كه انگار دوست ندارد، كسی غیر از خودش بشنود، گفت: «‌تو بعد از من سختی‌های زیادی می‌کشی. پس بگذار لااقل این یکی دو‌ روزی که در كنارت هستم، کمی كمكت كنم!»

از جمله مواقعی كه نسبت به حاجی حسادت می‌کردم، لحظاتی بود كه مشغول عبادت می‌شد. صدای اذان را که می‌شنید، سرگرم هر كاری كه بود، رهایش می‌كرد و آرام و بی‌صدا می‌رفت و مشغول نماز می‌شد.
نیمه‌شب‌ها بلند می‌شد، وضو می‌گرفت و برای این‌كه مزاحم خواب ما نباشد، می‌رفت به یك اتاق دیگر. در آن لحظات من اگر بیدار بودم، صدای ناله‌های آرامش را می‌شنیدم؛ صدایی كه خیلی آرام بود.

برای همه سؤال شده بود كه چه طور حاجی با این‌كه همیشه در خط مقدم جبهه است و جلوی گلوله دشمن، حتی یك خراش كوچك هم برنمی‌دارد. تا آن‌جا كه من یادم می‌آید فقط در عملیات «والفجر چهار» بود که یك ناخنشان پرید. یك روز من به شوخی این مطلب را به حاجی گفتم. خندید. گفت: ‌«اسارت و جانبازی، ایمان زیادی می‌خواهد که من آن را در خودم نمی‌بینم. برای همین از خدا خواسته‌ام شهادت را نصیبم كند؛ آن‌هم فقط روزی كه جزو اولیائش پذیرفته شده باشم.»

بیشتر نیمه‌شب می‌آمد و سپیده صبح می‌رفت. همیشه، با وجودی كه خستگی از سر و رویش می‌بارید، سعی می‌كرد در كارهای عقب افتاده خانه كمكم كند. یک شب خیلی دیر به خانه آمد. من تمام روز را از بچه‌ها مراقبت کرده بودم. مصطفی شیر خواره بود؛ مهدی هم تازه پاگرفته بود و دائم پشت سرم راه می‌افتاد. برای همین بیشتر كارهایم مانده بود برای آخر شب كه بچه‌ها خوابند. وقتی آمد، داشتم خودم را آماده می‌كردم برای شستن لباس‌ها كه گفت: «‌اجازه بده من این‌كار را بكنم!»

قبول نكردم. هر چه اصرار كرد، كوتاه نیامدم. گفتم: «خسته‌ای تو؛ برو استراحت كن!»
رفتم داخل حمام و مشغول شستن شدم. چند دقیقه بعد درحمام زده شد. بازکردم و حاجی را با یک لیوان آب پرتقال جلوی در دیدم. لبخندی زد وگفت: «شرمنده‌ام! حالا که قرار است لباس‌ها را بشویی، بگذار گلویت خشک نباشد!»
لیوان را گرفتم و گفتم: «حالا برو با خیال راحت بخواب!»
حاجی رفت. مقداری از لباس‌ها را كه شسته بودم، گذاشتم بیرون حمام. وقتی شست و شوی بقیه لباس‌ها هم تمام شد و از حمام بیرون آمدم، دیدم حاجی دارد لباس‌های شسته شده را روی طناب پهن می‌کند.
آن شب برای اولین بار دیدم كه گوشه چشم‌هایش چروک افتاده، روی پیشانی‌اش هم. همان‌جا زدم زیر گریه. گفتم: «چی به سرت آمده؟ چرا این شکلی شده‌ای؟»
حاجی خندید، گفت: «فعلاً این حرف‌ها را بگذار کنار که من امشب یواشکی آمده‌ام خانه. اگر فلانی بفهمد کله‌ام را می‌کند!» و دستش را مثل چاقو روی گلویش کشید. بعد گفت: «بیا بنشین این‌جا، باهات حرف دارم.»
نشستم؛ گفت: «تو می‌دانی من الان چی دیدم؟»
گفتم: «نه!»
گفت: «من جدایی‌مان را دیدم!»
به شوخی گفتم: «تو داری مثل بچه‌های ‌لوس‌ حرف می‌زنی!»
گفت: «نه، تو تاریخ را نگاه كن! خدا هیچ وقت نخواسته عشاق، آن‌هایی که خیلی دل‌بسته هم هستند، باهم بمانند.»
دل ندادم به حرف‌هاش. ماجرا را به شوخی برگزار كردم. گفتم: «یعنی حالا ما لیلی و مجنونیم؟» حاجی عصبانی شد، گفت: «من هر وقت آمدم یک حرف جدی بزنم، تو شوخی کردی! من امشب می‌خواهم با تو حرف بزنم. در این مدت زندگی مشترک‌مان یا خانه مادرت بوده‌ای، یا خانه پدری من. نمی‌خواهم بعد از من هم این طور سرگردانی بکشی. به برادرم می‌گویم خانه «شهرضا» را آماده کند، موکت کند که تو و بچه‌ها بعد از من پا روی زمین یخ نگذارید.»
من ناراحت شدم، گفتم: «تو به من گفتی دانشگاه را ول کن تا با هم برویم لبنان، حالا…»
حاجی انگار تازه فهمید دارد چقدر حرف رفتن می‌زند، گفت: «نه، این‌طورها هم که نیست، من دارم محکم کاری می‌کنم، همین!»

گفتم: «‌به خاطر این چشم‌ها هم كه شده، ‌تو بالاخره یك روز شهید می‌شوی!»
چشم‌هایش درخشید، پرسید: «‌چرا؟»
یك‌دفعه از حرفی كه زده بودم، پشیمان شدم. خواستم بگویم «ولش کن! حرف دیگری بزنیم!»، اما نگاهش یك جوری بود كه نتوانستم این را بگویم. بعد خواستم بگویم «در همه نمازهایم دعا می‌كنم كه تو بمانی و شهید نشوی!» اما باز نشد. چیزی قلنبه شده بود و راه گلویم را گرفته بود. آهی کشیدم و گفتم: «‌چون خدا به این چشم‌ها هم جمال داده هم کمال. چون این چشم‌ها در راه خدا بیداری زیاد کشیده‌اند و اشک‌های زیادی ریخته‌اند.»


صبح، راننده با دو ساعت تأخیر، آمد دنبالش. گفت: «ماشین خراب است، باید ببرم تعمیر!»
حاجی خیلی عصبانی شد، داد زد: «برادر من! مگر تو نمی‌دانی آن بچه‎ها تو منطقه چشم انتظار ما هستند؟ مگرنمی‌دانی من نباید آن‌ها را چشم به راه بگذارم؟»
حقیقتش من از این اتفاق كمی خوشحال شدم. راننده رفت ماشین را تعمیر کند و ما برگشتیم خانه. اما، او انگار دلش را همراه خودش به خانه برنگرداند. دلش از همان دم در رفته بود پیش رزمنده‌هاش. دوست نداشت وقتی را كه باید در كنار رزمنده‌ها بگذراند، در جای دیگری باشد، حتی اگر آن‌جای دیگر، خانه خودش باشد. داخل خانه كه شدیم، یك دفعه برگشت و ‌گفت: «تنها چیزی که مانع شهادت من می‌شود وابستگی‌ام به شماهاست. روزی که من مسئله شما را برای خودم حل کنم، مطمئن باش آن وقت، وقت رفتن من است!»

نشسته بود گوشه اتاق و ساکت بود. من هم ساكت بودم. تنها صدایی كه گاهی توی اتاق می‌پیچید، صدای به هم خوردن اسباب‌بازی‌های مهدی بود. داشت بازی‌‌اش را می‌كرد و ذوق می‌كرد. مهدی یك‌دفعه بلند شد و رفت طرف حاجی. حاجی صورتش را از مهدی برگرداند و نگاهش را دوخت به دیوار كناریش. آمدم بگویم«چرا با بچه این‌جوری می‌كنی!»، دیدم چشم‌هاش تر است و لب‌هاش می‌لرزد. دل من هم لرزید. حس كردم این‌بار آمده كه دیگر دل بكند و برود.
حاج همت دفترچه کوچکی داشت که در آن چیزهای مختلفی نوشته بود. یک قسمت این دفتر، مخصوص نام دوستان شهید او بود. اسم شخص را نوشته بود و در مقابلش هم، منطقه عملیاتی که در آن شهید شده بود.
یکی، دو ماه قبل از شهادتش، در اسلام‌آباد این دفترچه را دیدم. نام سیزده نفر در آن ثبت شده بود و جای نفر چهاردهم، یک خط تیره کشیده شده بود.
پرسیدم: «این چهاردهمی ‌کیه؟ چرا ننوشته‌ای؟»
گفت: «این را دیگر تو باید دعا کنی!»

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 11:2  توسط امیرنیک افروز  | 


سلام سیدعلی جان!
روسیاهم، شرمگینم...

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 13:3  توسط امیرنیک افروز  | 

ولی شناسی حضرت عباس

این بسم الله آشنایی با حضرت اباالفضل است الان شما در نماز سلام به حضرت اباالفضل دادید السلام علینا و علی عباد الله الصالحین فرمودند مصداق اتم عباد صالحین عباس بن علی است چرا آقا عبد صالح است؟ شمارا می برم به محضر قرآن کریم چون ائمه معصوم ما فرموده اند کلامی از دهان ما خارج نمی شود مگر اینکه از آیه ای از قرآن استخراج کردیم گاهی از یک واو قرآن گاهی از یک نقطه حضرت ده خط فرموده اند ،فرمود لمکان نقطه ،گفت آقا این حکم را از کجا فرمودید فرمود لمکان الباء _وامسحو برؤسکم _ غوغاست در این زمینه فقط هم کار معصوم است .عبدالله بن عباس بن عبد المطلب معروف به ابن عباس پسر عموی پیغمبر اکرم شبی خدمت امیر المؤمنین رسید بعد از نماز حضرت شروع کردند در مورد نقطه باء بسم الله صحبت کردند تا اذان صبح نماز صیح را خواندند بعد حضرت فرمودند بخدا قسم اگر بخواهم  مطالبی که در مورد نقطه باء بسم الله است را بگویم  باید هفتاد شتر بیاوری و مطالب را بنویسی  وبار کنی و باز مطالب به اتمام نمی رسد آن وجود مبارک که عین او امام صادق است _ لا تفرقو بیننا بین ما فرق نگذارید اولنا محمد اوسطنا محمد آخرنا محمد و کلنا محمد _فرموده السلام علیک ایها العبد اصالح .سوره نساء آیه 69 فرموده است و من یطع الله و الرسول فأولئک مع الذین انعم الله علیهم من النبیین و الصدیقین و الشهداء و الصالحین و حسن أولئک رفیقا شرط معیت چیست ؟ومن یطع الله و الرسول .

حالا ببینیم امام صادق چه فرمودند: السلام علیک ایها العبد اصالح، المطیع لله و لرسوله و لامیرالمؤمنین والحسن و الحسین این اولین جمله زیارت آقا اباالفضل است برای اباالفضل شناسی بسم الله از اینجا شروع می شود آقا اباالفضل در مقابل امامش سر سوزنی جلوه ندارند فکر نکنید آقا اباالفضل در روز عاشورا به فنای امام حسین حلول کرده فدای پاشنه در سید الشهدا شدند نه از ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد، و اباالفضل تماشا کردند ،عشق پیدا شد وآتش به همه عالم زد،و هرکس میخواهد اباالفضلی بشه باید اولین قدم  المطیع لله و لرسوله شود باید هیچ اظهار رأی در مقابل امام زمانت نداشته باشی .
سراینکه اسمی از آقا اباالفضل در زیارت عاشورا نیست همین جاست چرا؟چون خودش هم نیست ،مسمی نیست که اسمی وجود داشته باشه گفت یعنی علی بن الحسین است فرمود مشیت خدا است که او امام است باید باشد ولی آقا اباالفضل قبل از همه به ایشان اشاره شده و علی الارواح التی حلت بفنائک.
شب عاشورا وقتی سید الشهدا فرمودند از تاریکی شب استفاده کنید اینها با من کار دارند اینها با من کار دارند اولین کسی که اشک از چشمان مبارکشون جاری شد آقا اباالفضل بودند واولین کسی که گفت آقا جان اگرکشته شوم زنده شوم ،کشته شوم زنده شوم تا هفتاد بار به خدا دست از شما بر نمی دارم آقا اباالفضل بودند،ولذا مثل عبد ذلیل وقتی آقا اباالفضل می آمدند محضر امام حسین مثل بنده نمی نشستند ،دو زانو و دست مبارک هم بر روی زانو می گذاشتند مثل اینکه مرده بودند  _من أراد أن ینظر إلی میت یمشی علی وجه الارض فلینظر إلی وجه علی بن أبی طالب_این حدیث دو معنی دارد یکی نگاه کند به امیر المؤمنین یکی هم اینکه حضرت امیر وجهی دارد که غیر از خودشان است و آن هم آقا اباالفضل است این خضوع بود مال بدن آقا اباالفضل نفس و قلب آقا در  مقابل سید الشهدا خشوع داشت هر قطعه ای از وجود آقا اباالفضل ادب خاص خود را داشت سر سوزنی طغیان نداشت مرتب سیدی و مولای نمی فرمود یا أخی ،از کی از دو سالگی از وقتی زبان باز کردند چون آقا در کربلا34سال داشتند وامام حسین 57 سال، بر حسب ظاهر امام حسین 23 سال بزرگتر بودند .
خدا رحمت کند عباس بن عبد المطلب، پیغمبر  یه جایی می خواستند وارد بشوند با عمو قرین شدند _حضرت که سر تا پا ادب بودند فرمودند أنا أدیب الله و علی أدیبی من را خدا ادب کرده و علی هم ادب شده من است _این أدیب الله آمدند وارد بشوند عموشون بزرگتر بود فرمودند عمو جون شما بفرما یک وقت عباس گفت أنا أسن و أنت أکبر من مسن ترم ولی شما بزرگترید از من .برا همین یه کار سلام خدا بر عباس بن عبد المطلب، یک چنین ادبی آقا اباالفضل که هم از نظر سنی و هم از نظر مراتب وجودی از سید الشهدا کوچکتر بودند، داشتند.
وقتی به دنیا آمدند و دو ساله شدند حضرت سید الشهدا 25 ساله بودند از آنجا حضرت در مقابل امام حسین مؤدب شدند و بعد همراه پدر بزرگوار وارد کوفه شدند در این 5 سال که مولای ما امیرالمؤمنین در کوفه بودند ازآقا اباالفضل چیزهایی سر زده که انشاءالله بیان می شود،آرام آرام روشن می شود که چرا معصوم به دست آقا اباالفضل بوسه زده است حضرت امیر در ابتدا و حضرت سید الشهدا در انتهای عمر شریف آقا .
البته سید الشهدا پیشی گرفته اند ازهمه ائمه، حضرت رسول بر پیشانی و دست و سینه حضرت زهرا بوسه می زدند ولی امام حسین از برادرشان امام حسن هم سبقت گرفته اند جایی را بوسیدند که هیچ کس نبوسید و آن هم کف پای مادرشان بود به خاطر همین عمل امام حسین بعضی از فقها فتوا داده اند بوسه زدن بر پای مادر جایز است و بر پای ولی معصوم خدا جایز است چون مادرشون ولیه الله و عصمه الله الکبری بودند .این خانواده خیلی مؤدب بودند اگر می خواهید ادب ایشان را ببینید حدیث کسا را بخوانید .
سبب التزکیه الاخلاق حسن الادب ،حضرت عباس که ادب نداشتند بلکه أحسن ادب داشتند .
هر جا می خواهید برسید با ادب میرسید،در ادامه زیارت آقا اباالفضل است المواسی لأخیه الحسین ،هرچه برای خودش میخواهد برای حسین می خواهد ،جونش را برای حسین قطعه قطعه کرد ،شما هم برای هم باید این جور باشید ،فدای هم شوید .
من نمیدونم میتوان دو برادر در عالم پیدا کرد که با هم این قدر یگانه باشند .
دفتر کربلای معلی 50 هزار سال است چون یوم العاشورا، یوم القیامه است.هرسالش چندین دفتر است سال به سال اسرار جدیدی از کربلا بر روی بشر باز می شود ،ولی سر این دفتر به دست آقا اباالفضل است مفتاحش آقا اباالفضل است.

خدا رحمت کند حاج عبد الزهرا رحمت الله علیه ،من حاج عبد الزهرا را ندیده بودم ،ولی به یک اعتباری دیده بودم هر چه آقای صافی را نگاه می کردم مثل اینکه حاج عبد الزهرا را دیده بودم ،چون مرحوم آیت الله صافی اصفهانی عاشق حاج عبدالزهرا بود  وحاج عبد الزهرا هم عاشق آقای صافی بودند .المرءعلی دین خلیله هر کس را خواستید بشناسید رفیقش را بشناسید خودش را می شناسید می فرمود :گلوله آتش بود یک ماشین داشت از نجف می آمد کربلا ، از نجف تا کربلا گریه می کرد بهش میگفتند حسینه سیار ،توی خود ماشین چایی هم دم می کردند رفقا بودند ،او پشت فرمان روضه اباعبد الله الحسین را می خواند. سیدی بود مرحوم شد که با حاج عبدالزهرا خیلی مأنوس بود مریض شده بود ایام قبل از رحلت ایشان، بنده رفتم منزل ایشان. گفت :رفتم با حاج عبدالزهرا کربلای معلی بریم حرم آقا اباالفضل ،یک سلام دادیم از همان بیرون و رفتیم حرم سیدالشهدا ،حاج عبدالزهرا با امام حسین گفتگو داشت کلام امام حسین را می شنید ،دم در حرم دم باب قبله ایستاده بودیم دیدم صورت را گذاشت کنار در ،شروع کرد گریه کردند گفت نمی گذارد برویم تو به من گفتند برگرد سید ،گفتم چیه؟هر چی می گویم اجازه می دهید بیایم، ءأدخل یا ولی الله ؟ _اذن دخول را که حتما می خوانید_ از امشب می خواهیم برویم حرم آقا اباالفضل ،دل که دیگر گذر نامه نمی خواهد الآن هم مثل اینکه اذن دادند چون این گریه ها نشانه اذن دخول است ،ءأدخل یا الله ؟ءأدخل یا حجه الله ؟ءأدخل أیها الملائکه المحدقین بهذا الحرم الشریف؟ گفت اجازه نمی ده،برگرد. گفتم کجا برگردیم گفت برگرد بریم حرم عباس. برگشتیم حرم آقا اباالفضل دیدم شروع کرد به صحبت کردن باآقا اباالفضل ،دیدم خندید گفت آقا اباالفضل گفت بروید به آقا گفتم که اینها می آیند برگشتیم.
و از بزرگواری که الآن زنده هستند شنیدم که از قول سید هاشم حداد می گفت من ایستاده بودم تو ایوان دیدم حاج عبد الزهرا دم در ورودی حرم آقا اباالفضل خوابیده اند و زائران می آمدند رد بشوند ناچار بودند پا بگذارند رو حاج عبد الزهرا ،وخودش می گفت پاتون را بگذارید روی من بروید داخل حرم.چون آقا اباالفضل تو پاشنه در سیدالشهدا فنا شده منم می خواهم تو پاشنه در اباالفضل فنا بشوم. حالا اون بزرگوار میگه من همین طور که ایستاده بودم تو ایوان دیدم اباالفضل هم از ضریح آمده بیرون و به حاج عبدالزهرا نگاه می کند و لبخند می زند ،خدا لطف فرموده بود چشم حقیقت بینشون باز شده بود شما هم تسلیم خدا بشوید چشمتان را باز می کنند.خود ما نمی توانیم ولی خدا که بر هر کاری قادر است الم تعلم أن الله علی کل شیء قدیر،به زور ذکر و ورد نمی شه ولی اگر عنایت کنند می شود،آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند     آیا شود که گوشه چشمی به ما کنند.
السلام علیک ایها العبد الصالح ،اباالفضل اول عبد بوده ، حضرت اباالفضل عابد نبوده بلکه عبد بوده ،ما در نماز نخواندیم السلام علینا وعلی عابدین الصالحین ،قرآن می توانستد بگوید عابدین ولی گفته عباد جمع عابد، عبٌاد است نه عباد .مهر این کلمه عباد به امضای امام صادق رسیده است .
شوخی نیست امام صادق را بزرگ بدانید، درود خدا برمعاویه بن وهب از اصحاب امام صادق در عرفات ،رفیق معاویه می گوید در کنار او ایستاده بودم دیدم به تمام رفقایش و همسایه هایش دعا کرد ،از ظهر عرفه تا غروب عرفه غروب شد دیدم چیزی برای خودش طلب نکرد،آمدم جلو گفتم یا معاویه بن وهب چرا این کار را کردی؟_شاهدم ای جاست _ گفت شنیدم از مولای خود و مولای تو ومولای همه اهل عالم ،بعد از پدران بزرگوارش که فرمود هر کس پشت سر برادر  دینی خود دعا کند وقتی دعا به آسمان اول می رسد ،ملائک آسمان اول می گویند صد هزار برابر برایت بود وبه آسمان دوم دویست هزار برابر ،تابه آسمان هفتم هفتصد هزار برابر ،به محضر حق که می رسد می فرماید رحمت من از ملائک کمتر نیست یک میلیون برابر،شاهدم ابتدای روایت بود که امام را بزرگ بدانید حالا این امام فرموده السلام علیک ایها العبد الصالح .چرا سلام داده سرٌ این سلام در سوره یس آمده سوره یس قلب قرآن است ،شما اگر قلب نداشته باشید می میرید عالم اگر قلب نداشته باشد که امام زمان علیه السلام است از بین می رود ،قرآن هم اگر قلب نداشته باشد حیات قرآن از بین می رود قلب قرآن سوره یس است .چرا؟به دلیل این آیه است سلام قولا من رب رحیم . تنها جاییکه فقط خود خدا سلام کرده است همین آیه است دیگه هر چه سلام کرده است ملائک کرده اند.اینجا خود خدا میگوید از قول من سلام برسون ،حالا امام صادق می خواهد سلام خدا را برساند ،اهل سنت می گویند چرا سلام می دهید ؟خدا سلام می دهد :سلام علی ال یاسین ،سلام علی ابراهیم، سلام علی نوح فی العالمین ،در سوره الصافات.برگردانش را اگر بخواهید در زیارت آل یاسین. 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 13:2  توسط امیرنیک افروز  |